ملوس همیشه در قلبم
بالاخره انتظارا به پایان رسیدن هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینم ماشین خوشجل و مشجلم برا خودش عظمتی بود. برا مرخصی یه روزه که اونم بین تعطیلی بود کلی دوندگی کردم و کارای یه ماه بعدم رو انجام دادم،اونوقت رئیس کوچیکه رضایت داد اما رئیس بزرگه نذاشت!منم که برگه امضا شده رو داشتم رفتم و کارای ثبت نامم رو انجام دادم اما وقتی برگشتم جناب رئیس حسابی از خجالتمون دراومد و خودشو تخلیه روانی کرد قبل جلسه اصلیمون قرار شد تو رستوران هتل آخرین جلسه هماهنگی برگزار شه که جناب مدیرعامل فرداش کم نیارن خوبی هتل کوثر به صبحانه مجانیشه و البته سلف سرویس!حسابی دلی از عزا درآوردیم خلاصه! طوری شده بود که رو همه رو کم کردم با مدیرعامل و هیئت مدیره تقریبا ۱۰ نفری میشدیم، مدیرعامل هم از ترسش چندتامونو سوا کرد که نریم تو جلسه، برا همین ما رفتیم گزارشاتو آماده کنیم و بیایم بیرون که دیگه کارازکار گذشت و خانوما و آقایون اومدن و ما هم موندگار شدیم.پاورپوینتی رو که با هزار زحمت تهیه کرده بودمو مدیرعامل توضیح میداد منم مسئول عوض کردن اسلایداش بودم برگشتمون خیلی تاخیر داشتیم.دوساعتی تو مهرآباد نشستیم.یه دختر پسره هم بودن که به قول بابا هی برا هم چاخان میکردن.انقده از درس و مشق برا هم کلاس گذاشتن خستم شد.دختره یه لب تاب گذاشته بود جلوش و یه پی دی اف زبان اصلی باز کرده بود که یعنی ها من دارم اینو میخونم،حالا بذارنش عمرا تو خونشون بره پای ترجمه ها، اما اونجا تریپ درسخون برداشته بود.از پشت سرشون به پسره که حرف میزد نیگا میکردم،جلب اونم همونطوری که با اون حرف میزد حواسش به منم بود مثل آبی که بریزن رو آتیش میمونه محبت مامی جونم. حتی وقتی حس میکنی به ته دنیا رسیدی و انگار هرچی آواره رو سرت خراب شدن, با دوتا جمله که بهت میگه آروم آروم میشی و انگار که نه انگار چقده ناراحت بودی. دیروز چقده نحس بود.میگن روز13 فروردین نحس.اما امسال 13دی برا من منحوس بود.از اول صبحش که با دعوا شرو شد.بعدشم خبر قبول نشدنم تو مالک اشتر, آخر شبم که دعوا با ددی بنده خدا (البته لفظی کوچولو!) اعصابم داغون بود.جز مامانم هیچکس دیگه حالمو درک نمیکرد. تکلیفم که معلوم شد برا تحصیل تو مجازی صنعتی اصفهان , به مامان اینا گفتم بریم ای دی اس ال بگیریم. بنده خداها اونام درجا حاضر شدن (تا منو از اون حال دربیارن)و رفتیم پیش همکارای شرکت یه مودم وایرلس برداشتیم و طلسمشو شکستیم بالاخره. باخاله که روبوسی میکردم ,برمیگرده میگه:مریمی چندبار خواب دیدم عروس شدی. منم که به این مدل خوابا عادت دارم و سابقه خراب کلهم مامان و خاله اینا رو میدونم که توپول همه چی تو خواب بهشون وحی میشه, خندیدمو گفتم خیر باشه!پس دیگه وقتمه... خلاصه که یه بار نشد ما بخوایم یه کار بکنیم و مخفی بمونه!(آخه به کسی نگفتیم که خواستگار اومده و اینا!! اصولا هم از اون مدلا نیستیم که تو بوق و کرنا کنیمو افاده ها طبق طبق...) بعد خوردن آش رشته خاله کوچیکه اونم تو یه اطاق 14متری ,ازاونجایی که جناب نصاب تو پذیرایی بودن و ما باید تو اطاق میبودیم,پریدم پشت تخته و ماژیک برداشتم و یه بازی راه انداختم.از اون مدلا که یه چی درنظر میگیری و حرفاشو مینویسی بعد بقیه حدس میزنن!! خلاصه که تا هرچی مینوشتم فرطی عروسمون حدش میزد!البته آسونم مینوشتم.اما درکل فهمیدم خیلی خوب با سلیقه هام آشنا شده.هیجان بازی انقده بالا گرفته بود که باوجود رفتن غریبه ,کسی اطاقو ترک نمیکرد و آخرش مجبور شدیم تخته رو بیاریم تو پذیرایی. با تلنگر مامی جونم پریدم تو آبشزخونه که بساط شب یلدا رو محیا کنم.البته زحمت اناردون کردنشو به خودش دادم و منم رفتم سراغ آجیل و شیرینی و هندونه و ... البته دیگه نه وقت دکوراسیون بود و نه هیجان بازی میذاشت که خوشجل کنم و نه قرار بود چیدمانی برا عکس باشه با اون دوتا وروجک خاله.اینطوریا بود که فقط مدل ساده پذیرایی درستشون کردم و اون وسطا هم یه کلمه سخت میرسید به ذهنمو میپریدم پشت تخته... حسابی که شور بازیه رو درآوردیم و دیگه مزش پریده بود,پیشنهاد پانتومیم رو دادم.وااااای که چقده خندیدیم به شوهر خالمو داداشم!!بخصوص شوهرخالم.اصن بلد نبود بازی کنه و روده به دل هیچکی نمیذاشت. بازی خودم از همه بهتر بود چون سریع میفهمیدن چی منظورمه.دیگه انقده مسخره بازی درآوردیم که هلاک شدیم. بارفتن داداش و عروسمون به خونه مادرزنش, ما هم طبق رسم شب یلدا تفعلی زدیم به حافظ. بابا حافظ میخوند و مامان ازش ایراد میگرفت که بلد نیستی.اونم لجش گرفت و زد زیر چه چهه.آی که خندیدیم. شوهرخالم که تا حالا آواز خوندن بابا رو ندیده بود خوشش اومده بود ومیگفت:به,چه صدایی داری ... دیگه طرفای 11 بود که اونا هم رفتن و منم مشغول درس کردن شیرموز برا آجیم شدم.طفلکی دندوناشو رفته پر کرده,الان هم دندوناش درد میکنن,هم همه زبونش و دهنش شده آفت و نمیتونه هیچی بخوره.غذاش شده روزی 2تا استکان شیرموز.هرکاری هم کردم نتونستم بیشتر بهش بدم.انگاری گلوشو بستن.امشبم هیچی نتونست بخوره.ایشالاه که زودی خوب شی آجیه جونم. سپاس یزدان را که همه لطفش شامل حالمان است و نمی دانیم. به هرصبح قبل از آن که دیده هایمان را گشوده باشیم, انوارمحبتش را به خانه هایمان روانه گرداندتا بابازشدن مژگانمان,روشنایی محبتش را به اعماق قلبمان جاری سازد, بلکه لبخندی بر دلهامان نقش بندد.اوست تنها خالقی که ناز بندگانش را درابتدای سحرگاهان خریداراست و با گرمای عشقش مارا به آرامشی وصف ناپذیر دوباره برمیگرداند و بازهم و باز... کیست مهربانتر ازاوکه بهترین لذتها را تنها برای بنده اش بخواهد و از لذت او لذت برد؟ درآن هنگام که بسترشبانگاهی را به امید شروعی دوباره ترک میکنیم آیا این اندیشه برسرمان خواهد آمد که چگونه همه تن خستگیهای دیروزمان درآن تاریکی وهم آور برفناشد ؟ و لذت شروعی دوباره جانشین گردید؟او همان از مادر مهربانتر است که تا خود صبح بر بالیمان است و پهلو به پهلو هوایمان را دارد! تنها اوست می تواند همیشه باشد و تا همیشه بماند.بهترین نفسش را بر دم ما میگذارد و بدترینش را از ما بازپس میجوید,کرداری که گاه ما نیز فراموشش می کنیم و او حتی ثانیه ای از ما دریغش نمی نماید. عشقش را دررگهایمان جاری نموده ودریچه ای برآن گذارده تا بدان بکوبد وبکوبد و پاک وپاکترش کند از آنچه بدان تحمیل نموده ایم, اما کو گوشی که صدایش را بشنود؟! فریادهای عاشقانه ای که هرلحظه میشنویمش...مدام بر سینه مان میکوبد که بنده ی من, مرابشنو! هوایت را دارم, ببین تو وجود منی .... اما ما .... درآن لحظه که روح را بر جسممان دمید پاره ای از خویشتن خویشش را از خودش جداساخت, باشوروشعفی بسیار! شاید آنرا دریابیم و در لحظه لحظه های زندگیمان با خویشش از کوچه پس کوچه های دشواریهای خودساخته مان,بی باک گذرنماییم , که افسوس, ما فراموشش کردیم و دودستی به کوچه های ناامیدیمان پناهنده شدیم و کمر بستیم به انکارش! به بیرون راندنش از کالبدمان!به تعویضش با پوچی و هیچی! ما نداشتیم! لیاقت مهربانیهایش را! لیاقت فداکاریهایش را! لیاقت بخشندگیهایش را! لیاقت محبتش را! لیاقت بودنش را! لیاقت عشقش را! وبا همه این بی لیاقتیهایمان درجواب میگوید: بنده ی من تو اشرف هرآنچه آفریده ام هستی... بزرگیش را چگونه درک کنیم؟؟؟ از اونجایی که هرسال ممیزی داخلی صورت میگیره و همه چی برا ممیزی بعدش آماده میشه, امروز قرعه به نام واحد من افتاد و حسابی خودم رو آماده کردم.از میوه و بسکویت و نسکافه گرفته تا چای و شکلات و... خلاصه که هوای ممیز جماعت رو باید حسابی داشت!وگرنه بقیه اش دیگه فرمالیتس. اما این زبونم طاقت نیاورد و و وجدان کاری قبول نکرد و یکی دوتا از فرمایی که عوض شده بودن به همکارم نشون دادم و گفتم اینا تو روش اجرایی نیست!! اینطوریا شد که یه مهلت 1ماهه بهم دادن که فرم هاشو طراحی کنم و بدم دفتر تحول اداری برا ثبت و شماره.البته کاری نیس ,چون این دخمل وظیفه شناس قبلا فرمهاشو طراحی کرده و فقط یه پرینت ساده باید ازشون بگیره .همین به همین سادگی به همین خوشمزگی ممیزی مرمرطلا انجام شد وقتی دختربزرگه خونه باشیو از اون بدتر مدل مورد پسند بابا مامان و یه دوجین فک و فامیل , بحث ازدواج که پیش بیاد میشه مصیبت عضما وباباهه دولول دستش میگیره,مامانه هم کفیر میبنده کمرشو,هر جنبنده ی نری بخواد بیاد نزدیکت ,رو هوا پر!! اینطوریا میشه که باید کمرهمتو ببندیو ,رودربایسی و شرم وحیا و این قرتی بازیو بدی شوهر و چشاتو ببندیو دستاتو بذاری رو گوشاتو داد بزنی من شوهر میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام از اونجایی هم که عصبی شی ,بدجور قاطی میکنیو شیخ و ملا حالیت نیس, پر مسلم که همه هم ازت حساب میبرن! سرانجام میتی کمان حاکم بزرگ اجازه فرمودند ,درب خانه به روی جنابان خواستگار گشوده شد. البته ناگفته نماند که شانس آوردیم این موردی که تو این هیریویری به پستمون خورد یه چی بود درحد لالیگا! بنده خدا همه چی تموم بود و حاکم بزرگ نمیتونست برا نیومدنش هیچ عذروبهونه ای بیاره.آخه چی میتونست بگه!!طرف فوق لیسانس ,استاددانشگاه,رئیس اداره گاز,پولدار,خوش قدوهیکل,33ساله و... هرچی میخواست یه ایرادی بذاره که نذاره بیان نتونست و آخرش با هزارجور اخم وعصبانیت راضی شد. راضی شد اما هی غر میزد, بهونه میگرفت,ازلباس من ایراد میگرفت, خلاصه که تا اومدنشون همه مونو کلافه کرده بود.آخرشم کارخودشو کرد و منم قهر کردم رفتم تو اطاقم و گفتم اصن من نمیام تو مجلس! خلاصه که موقع اومدنشون من و آجیکم تو اطاق بودیمو فقط حرفاشونو گوش میدادیم و میخندیدیم.یه تجزیه تحلیلی از رو صداشون براه انداخته بودیم دیدنی!!تخصص موج صدا شناسی جفتمون گل کرده بود و شخصیتا رو از رو امواج تشخیص میدادیم یه مدت که گذشت عروسمون اومدو گفت:مریم زشته,اینا اومدن برا تو!مگه میشه نیای؟ خواهرش سراغتو گرفته,پاشو بیا.گفتم تا مامانم نگه بیرون نمیام.(آخه با مامی توطئه کردیم که من ازاطاق بیرون نیام).یه چند مین بعدش مامیم اومد و گفت:بیابریم عزیرم منم که از خدا خواسته,فوری از رو تخت پریدم و تو اینه یه دید انداختم ودیدم همه چی مرتب و رفتم که این شاهزاده سوار بر اسب سفیدو ببینم. وارد مجلس که شدم نگاها همه به سمتم چرخیدو همه بلند شدن جز جناب خواستگار!(ازکجا فهمیدم که طرف خواستگاره؟ این دیگه از تخصص آماریم بهره میگیره که از عروسمون موقعیتا رو درآوردم) اولین نمره منفی رو گرفت.بازم گفتم شاید روش نشده و نشستم.یه خوش و بش با خواهرش اینا کردمو مامی هم معرفی رو شروع کرد.بعدش یه سکوت وحشتناک بوجود اومد.از اون مدلا که سرتو میندازی پایین و فرصت میدی تا حسابی برندازت کنن.یه جور حس کالاگونه بهم دس داد.تواین فکرا بودم که عروسمون صدام زد چایی ریخته شده رو ببرم.همون چای معروف! وقتی چایی رو جلوش گرفتم با یه احتیاط خاصی بلندش کرد,بعد که رفتم سمت دامادشون نگاهش هنوز رو برادرزنش بود با یه لبخند خاص! (انگار که منتظریه حادثه باشه,از همون حادثه معروفا! اما مث اینکه بخیر گذشت) بعد مراسم چایی دوباره نشستم.جو سنگین یه نمه بهتر شدو حرفا ازسر گرفته شدن.حس کردم ازم خوشش اومده چون با یه هیجان خاصی شروع کرد به حرف زدن که تا قبل اون که از اطاق میشنیدم ازش خبری نبود! همه فکروحواسم متمرکز بود رو حرفاش و طرز بیانش و اینکه از چی داره حرف میزنه و تو فرصتای مناسب هم نگاه های ریز ریزی بهش مینداختم.تعریفایی که ازش شده بود حقیقت داشت و عیب و ایرادی نمیشد تو چهرش گذاشت!اما به نظرم خیلی بزرگ اومد.کسی که همه جوونیش رو کرده و الان یه جورایی به مقام خدایی رسیده و به قول معروف گرگ بارون دیده شده! همش درحال تعریف از فتوحاتش بود!خب البته طبیعیه که تو یه همچی مجالسی آدم بخواد کارای بزرگ بزرگشو به رخ بکشونه.اما من معتقدم کسی که آدم خاکی باشه اینقده بهاوارزش براخودش قائل نمیشه و به دیگران این اجازه رو میده که بزرگیشو بسنجن و نمره بدن!حتی اگه هم قراره از فتوحاتش بگه با یه لحن ساده میگه نه که هی براخودش پپسی باز کنه برعکس خودش ,خواهرش خیلی آدم خوش برخورد و ساده ای بود وواقعا ازش خوشم اومد.همینطور محبت از چهرش میریخت و بنده خدا انقده از منم خوشش اومده بود که میخواست یه شبه کاررو تموم کنه.از بابا سوال کرد که شما رسمتون چطوره؟اجازه میدید با هم صحبت کنن؟ که البته حاکم بزرگ فرمودن:نخیر امشب فقط برا آشناییه,ایشاالاه جلسات بعد.طفلکی اونم گفت هرچی شما بفرمایید و دیگه چیزی نگفت! تو خواهراش این یکی فقط درس نخونده بود و ازدواج کرده بود.اما خیلی بدم اومد که با یه حالتی برگشت گفت این تنبل تو ماست و درس نخوندمونه!شوهرشم گفت:حالا ببین یه کاری نمیکنی اینم از راه بدر کنی! حالا خیال کن درس خوندن چه هنر هفتمیه! یه جورایی بدجور بهش توهین کرد به نظرم!که امتیاز دوم منفی رو گرفت.سومی و چهارمی و... هم که به خاطر رفتارای زیادی سنگینش و... اما وقتی رفتن و تازه فهمیدم که جناب خسیس خان به خودشون زحمت آوردن یه دسته گل رو هم نداده, دیگه تیر خلاصو زدمو به همه گفتم که: نه.نمیخوامش اینجوریا شد که اولین مجلس خواستگاری به پایان رسید و همه یه نفس راحتی کشیدیم بخصوص حاکم بزرگ میتی کمان احترام بگذارید وقتی بشینی به انتظار یه جواب که با مشخص شدنش بخواد زندگیتو تکون بده و ندونی چی میخواد بشه و روزی هزار بار پیش بینی کنی که اگه اینطور شد اینکارومیکنم اگه اونطور شد اون کار ، اونوقت که یا مجنون میشی مث من یا هی میخوای خودتو بزنی به بیخیالی مث من! این روزا همش نشونه های خوب خوب و به به پیش میاد.هرچی فال میگیرم همش داره بهم مژده خبر خوب میده.افلاکم مث اینکه بر وفق مرادم میچرخن.چه میدونم والا! خودمم خیلی امیدوارم.دیشبم که مامی جونم که الهی فداش شم خواب درخت نخل بزرگ برام دیده بوده که هم ازش خرما میریخته و هم یه شیره ازش میومده.رفتم تعبیرخواب ،روحم شاد شدبس که قشنگ بود تعبیرش.راستش پیش خودمون بمونه خوابای مامان رودست نداره ۲هفته مونده به مصاحبه به تکاپو افتادم که حسابی خودمو جم وجور کنم و آماده شم که تو مصاحبه چیزی کم نیارم.حسابی اطلاعات جمع کردمو از اینو اون سوال پرسیدم و دوستان هم لطف میکردن و تجربیاتشونو دراختیارم میذاشتن.فقط یه چیز باب دلم پیش نرفت اونم کارت فعالم بود که هنوز صادر نشده بودو اجبارن یه گواهی عادی برام صادرکردن.حالا بماند که برا همونشم چقده دوندگی کردمو چقده خواهش و التماس و... روز قبل رفتنم همکارام یه مصاحبه آزمایشی برام راه انداختن و حسابی سوال جواب و اینا دیگه... یه سوال پیش اومد که کسی جوابشو نمیدونست و جنب و جوشی تو اداره به پا شدگفتنی.سوال این بود که کفن میت چند تیکست؟ خلاصه از هرکی میپرسیدیم نمیدونست و موجبات شادی و خنده همگان را فراهم آوردیم.آخرش هم معلوم نشد که چند تیکست! همراه مامی و ددی راهی تهران شدیم و با جی پی اس خفنم تونستیم به لویزان که محل دانشگاه، خودمونو برسونیم.حالا بماند که چند دفعه بزرگراه ها رو دور زدیم و اشتباهی رفتیم و... به در ورودی که رسیدیم خلا سلاحم کردنو جلو ددی هم گرفتنو گفتن برو ته ته دانشگاه.عجب دانشگاهی بود.اینهو شمال میمونست.ساختموناش زیر درختاش پوشیده بودن.فکم افتاده بود رو آسفالت دیگه! دوتا دختر دیگه رو هم یافتم که داشتن میرفتن برا همون سالن و همراشون شدم.چادرم خیلی سنگین بود هی میرفت عقب و اعصاب خوردکنی شده بود.به هزار بخبختی و پرسوجو خودمونو رسوندیم سالن.ماشااله! نزدیک ۲۰۰ نفر اومده بودنو تو آمفی تئاترمنتظر خونده شدن شمارشون.من که خودمو برا رقابت با ۲۵ نفر آماده کرده بودم حسابی جا خوردم! یه مدت که گذشت با بروبچز دوروبریم طرح رفاقتو ریختیم و شرو کردیم به تخلیه اطلاعات همدیگه! همچی صدامون اوج گرفته بود که نظر همه حاضران سالن رو جلب کرده بودیم!سر بعضی موارد بحث بالا میگرفت و تا میومدیم به یه نتیجه واحد برسیم ،فک کنم مخ همه رو تلیت کرده بودیم!طرفای ساعت ۱ بود که اعلام کردن برید برا نمازوناهار و شماره من رو هم خوندن که برم بعنوان آخرین نفر دوره اول مصاحبه بدم. خانوم مهربونی بود و بعد از تعریفایی که از خودمو شاهکارام کردم به نظرم اومد که ازم خوشش اومده.اما تا دلت بخواد سوال پرسید.از خودمو خانواده و دوستام شرو کرد و زد تو خط مذهب و دین و سیاست و قرآن و همینطوریا یه ۱ساعتی سوال جوابم کرد دیگه.اومده بودم بیرون مخم داغ کرده بود و تو اون سرما کاپشنمو نپوشیدم تا یکم خنک شم.انگارکه کوره شده بودم.روزی که از جلسه کنکور ۴ساعته بیرون اومدم اینقده مخم هنگ نکرده بود که اونجا ! جالب اینجا بود که مهارت خاصی تو نوشتن داشت خانومه،هرچی میگفتم مینوشت.یه ۴ صفحه ای شد سخنان گهربارم.مورد قبول درگاه دانشگاه باشد انشااله.اما خداییش فک نکنم اون دنیاهم نکیر منکر اینطوری کنن!!! حالا باید منتظر موند که جواب چی میخواد بشه.خدا قبول کنه شاید کمپلت زندگیمو ببرم تهران برا همیشه....
چه دانشگاهی ،چه کادری،چه همکلاسیایی.تازه فهمیدم که اون ۴سال زندگیم تو دانشگاه آزاد کرمانشاه هیچی از دانشجو بودن و احترام و شخصیتی که باید داشته باشه ، نداشتم.واقعا هویت من چی بود تو اون دانشگاه؟! مث اراذل و اوباشی باهامون رفتار میکردن که انگار رفتیم درگاراژ برای آموختن ... حالا احترام و عزتش بخوره تو سرشون اصن برا کسی که دنبال علم بود تره هم خورد نمیکردن و بدتر میزدن تو سرش که به کجا چنین شتابان و از همه چی ناامیدش میکردن.هییی دس رو دلم نذارید که پر درده! ملت وقتی فارغ التحصیل میشن با کوله باری از خاطرات قشنگ ،دلشون نمیاد دانشگاشونو ترک کنن.اونوقت ما عقده ای شدیم رفت...
منو میگید نفسم بند رفته بود و یخ زده بودم و حرفام به شماره افتاده بود
مث جنایتکارا باهام برخورد کرد.
وقتی رفتم تو اطاقم چیزی نمونده بود بزنم زیرگریه.قلبم گرفته بود.این حقم نبود که بعد ازاینهمه کار و اینهمه دوندگی باهام اینطوری برخورد کنه اونم فقط برایه روز مرخصی.فقط براش متاسفم
از۴بعدازظهر تا ۷ طول کشید و به گزارشایی که من تهیه کرده بودم و دویست بار زیروروشون کرده بودن و عوضشون کرده بودن و هفت جدوآباد منو آورده بودن جلو چشام ،نرسیدن خداروشکر. برا شام یکی از مالیچیامون که کارش درسته پیشنهاد نائب رو داد اما از اونجایی که جناب مدیرعامل خساستشون گل کرده بود گفتن نه بریم من خودم یه جا خوب میشناسم نزدیکیای نائب! خلاصه که بردمون رستوران منصور و گفت جون خودتون اوردور سفارش ندید و ما هم به یه برگ ناقابل بسنده کردیم.بعد شام پیاده تا هتل رفتیم و من وددی که جداشده بودیم از بقیه، رفتیمو یه آب پرتغال مشتی زدیم بر بدن.خیلی سردبود برا همین تندوتند رفتیم هتل.
البته همه رو یه میز نبودیم واسه صبحانه ،اما از میزپر من و بابا و رفت و آمدای زیادمون تابلو بود رو دست همه پاشدیم.چیز زیادی نخوردم که: همش سه لیوان آب پرتغال و آلبالو و هفت میوه با دوتا کیک یزدی و یه املت مخلوط و یه بشقاب ژامبون گوشت ومرغ و زیتون و گوجه و ویه کاسه عدسی و دوتیکه سیب! آخرشم چشمم موند دنبال گریپ فرورتاش که دیگه روم نشد پاشم برم بردارم
به هرحال باید پرانرژی میرفتیم توانیر دیگه![]()
برعکس تعریفای همکار سابقم که میگفت چقده استرس داشته من خیلی ریلکس بودم و انگارکه نه انگار که نه انگارکه نه انگار... هیچ مشکلی هم پیش نیومد. اما دلم خنک شد که حسابی به مدیرعامل گیر دادن، تلافی گیرای الکیش به منو از سرش درآوردن.مرتیکه اونهمه تو مقدمه و خلاصه و پیشنهاد و... به من گیر بیخود میداد جا اینکه بره کارای گنده گنده شرکتشو درس کنه!دلم حسابی خنکید
مزه داد![]()
من مرده این قناعت مردام خدایی![]()
یعنی این همه نشونه خوب نشون از همونیه که میخوام؟!!

